تبليغاتX

جوانی بگذرد تو قدرش ندانی
ما را دل جان پر از مهر اوست همه ارزو دیدن چهره ی اوست
وقتی ستاره میمیره...
من خوش خیال ساده

حالا با بای بیاده

دنبالت دارم میگردم

هم سفر با شب و جاده

برم از حسرت و خواهش واسه یک لحظه نوازش

کوله بار غم رو دوشم ره سباره راه سازش

تو قامت سیاه شب وقتی ستاره میمیره

انگار میخواد بهم بگه واسه رسیدن به تو دیره

از من خسته رو خط رفتن

بی تو یک سایه فقط میمونه

سایه ای مردی که خوش خیال

تو را نارفیق و رفیق میدون

هنوزم هم اسمت عزیزه

واسه این همیشه تنها

قصه ای بود و نبودت میشه راهی واسه فردا

یادم اون روزا که بحرین بودم زندگی سختی داشتم از اون همه علمی که داشتم و خاموش بود زجر میکشیدم و الناز مینشست بای حرفام میتونم بگم اینقدر مهربون بود که حتی از زن ادمم هم دلسوز تر بود

من بای در دل اون مینشستم اونم بای درد دل من

اون زمان هیچی نداشتم از زندگیم راضی نبودم

اما الان همه چی دارم به همه چی رسیدم خیلی هم زود اما الناز را دیگه ندارم و کسی هم مثل اون بیدا نمیشه که منو بفهمه

کاش بودی الناز چرا؟

الناز مثل افسانه ای بود واقعا یک بری بود

بیشتر از هر هر وقت دیگه ای عاشقتم

حتی مادرش هم بهترین بود یکی از حرفهای مادرش را هیچ وقت یادم نمیره اصلا این خانواده از دیگران جدا بود و هست

ا ه کجای ببینی که چقدر دلم برات تنگ شده کجای الناز من؟

ایا شده یاد من کنی؟

برگرد اگر میخوانی خواهش میکنم که بی تو تنهاترینم

ببخشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:16  توسط شادمهر | 
الناز برگرد
سلام و سلامی به دلهای گریان


3شب بیش رفتم سینما فیلم تردید تا اونجای که بیانو رو نشون داد باز و باز این یک ارزوی خفته است نه الناز سنگ دل؟

باز یاد تو در دل من غوغای به با کرد ولی تو باز نیامدی

هر کاری میکنم نمیشه که تورو از یاد ببرم اخه سنگ دل این رسمش؟

بیا و برگرد جبران میکنم...کاش...و کاش ای کاشها جای نداشت...

بشیمونم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:48  توسط شادمهر | 
من نا امید نیستم..چیزی بدتر از انم..ویران و خراب...
از کجا بگم؟

سال سقوط عاطفه تا بی نهایت زیر صفر.نهایت معراج ذهن اندیشه تفسیر صفر.نوار حافظه یعنی یک درد بی علاج.

دیشب سورنج رو گرفتم تو دستم بر مرفین کردم و اخرشم هوا کردم که بزنم تو رگم اما عرق رو بیشونیم نشسته بود دستم میلرزید.این روزا دایم فکر خودکوشی تو سرم.دایم خود کشی کرد.بهترین دوستام مرد و کسی که جای بدر بود مرد تمامی دوستانی که ازشون خاطره داشتم مردن چرا من موندم؟

دایم سرزنشهای بدر مادر فامیل خاله دایی دوستان همون دوستانی که من دستشون رو گرفتم.هر شب نگاه اسمون میکنم میگم خدایا کجایی؟تنهام همه رفتن هیچ کس رو ندارم بیا دیوانه شدم هرشب ساعت 2شب میرم تو قبرستان سر مزار دایم باهاش حرف میزنم.دایی خوب کاری کردی خودتو راحت کردی.

هیچ کس کمک نکرد تا اخر با من نبود واسه همه فرشته بودم اما کسی واسه دل من فرشته نشد و نماند.

از اون بیله های برواز بگیر تا اون رفیقم که تو فرودگاه اشک تو چشمامش حلقه زده بود و میگفت : تو مردونگی رو تمام کردی جبران میکنم.تا اونی که با وام از زندان درش اوردم و جایی تشکر تهمت سیلی فوش داد...اخ کجایی خدایا؟؟؟..

چند شب بیش زنگ زدم به یکی از دوستام گفتم خانه ای اون کسی که ازش بول میخوام رو نشونم بده.

گفت : 300 تومان بده تا نشونت بدم.گفتم رفاقتمون چی میشه ؟ گفت : بذار تو کوزه ابشو بخور..

گفتم خدایی هم هست.. گفت : خدا کی؟خدا کجا بوده؟

گفتم خودم بیداش میکنم.گفت برو به امید همون خدات بیداش کن.

ادما خیلی عوضی شدن خیلی کثیف..چند شب بیش خوابشو میدیدم همون مافوق احساس..نمیدونم چی میگفت حالم بد بود..و هست..

عجب صبری دارد خدا..چقدر بد شانسم ارزوی مرگ هم میکنم نمیاد سراغم...که حتی خود کشی میکنم نمیمیرم...چرا؟اما همین روزها میرم دیگه به تهه خط رسیدم...به هیچی دل نبستم نه بول نه عشق نه بی اج تی ای تی از انگلیس..بول واسه خودت مادر..خیلی سختی کشیدم تو زندگی از اول تا اخرش سختی بود بقول یکی از بچه ها مرد انست که در کشاکش درد سنگ زیرین اسیاب باشد اما سنگ زیرین اسیاب هم یک روزی لهه میشه.


نه امیدی نه راه برگشتی روز به روز بدتر میشه که بهتر نمیشه..

خنده ام میگیرد :

گاه گاهی دلی میسازم میفروشم به شما...تا به اواز صداقت که در ان زندانیست دل بی مهر شما تازه شود...

چی خیالی...چی خیالی .. خوب میدانم که دلتان بی مهر است...

دارم میرم دیگه نیستم اما خوشحالم مال حرام نخوردم..زمانی که میتونستم ماشین انفینیتی بندازم زیر بام با بول حرام و حلالش اینکارو نکردم...که به هواهای نفسی مادی خودم برسم..خوشحالم اره که تو کارم خیلی نفوذ داشتم اما سر کسی کلاه نذاشتم زمانی که در اوج قدرت بودم...

خوشحالم که وقتی بول داشتم کمک میکردم اما نارحت که چرا به این مردمانی که دلشان مرده و لبشان خندان است دلشان از سنگ است کمک کردم؟

دل کسی رو نشکوندم ولی نه اره دل یک نفر رو شکوندم..اما اشتباه بود خدا میدونه..بعد از رفتنش دیوانه شدم بازم رفتم اون دنیا نمیدونم چرا من همیشه برمیگردم؟

اخرین شعر او در

النازـ۱۸ شهریور ۸۷ـتهران

 باز هم یک ارزوی خفته است

 کس نمی فهمد دگر قلب مرا

 وای از قلبی که در من خفته است

اره کاشکی یکی قدر دلمو میدونست..همه چیز داشتی تو جر حس بخشش درک اینک اشتباه بود از سادگیم بود.

ارام ارام شدم بسر باییزی که از هیچ فصلی جز باییز لذت نمیبرد..نمیدنم چرا بهار تابستان زمستان فقط با باییز حس ارامش بهم دست میداد...

باز داره روز تولدی که هیچ وقت نگرفتم 28 ابان باز داره میاد اما دیگه میخوام نباشم...بذار روز مرگ ماهی کنم این روز را..

خدایا تو خود میدانی انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ..بس مرا ببخش میدانم گناه کبیره است اما ظاهرا تو مرا از یاد بردی..دیگه هیچی مهم نیست...کاش یک معجزه ای میکردی اما هیچ معجزه ای هم نیست اصلا منو یادته؟

 

 

 

 

 

 

یک هفته بیش خودکشی کردم منتظر ۲۸ ابان هستم

کاش از اشتباهم میگذشتی کاش باور میکردی بس که شعرهاتو خوندم حفظ شدم

چشمام از ۱.۲۵ به ۳ ضعیفیش افزایش یافت میدونی واسه چی؟

تو مافوق احساسی که اینجوری با من میکنی این رسمش داری تلافی میکنی

واسه همه مرهمی بر زخمشون بودم اما دیگران نمک بر زخم من باشیدن

باور کن از ساده دلیم بود و خوش باوریم به هر حال دارم میرم ۲۸ ابان


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:2  توسط شادمهر | 
كجايي؟
اين روزها خيلي دلم واسه يك نفر تنگ شده الناز راستين نجات كاش هرگز اون اشتباه را انجام نميدادم و تو هم به من وقت ميدادي همه جا گشتم اما مثل تو نبود..و نيست از ابتدا تو بودي در انتها هم تو بمان كاش برميگشتي كاش اي كاشها جاي نداشت...مگه نميگفتي مافوق احساسي بس بيا.

با رفتنش هيچ وقت فكر نميكردم اينجور سرم بياد رفت و اهي به دل گذاشت تو زندگي به چه رسيدم؟هيچ..كاش بودي ولي يادت باشه تو بدترين لحظات زندگيت تنهات نذاشتم باشه...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:40  توسط شادمهر | 
جامه ی درد

و بعد از 9 سال براي هميشه به وطن امدم شيراز اخه چقدر تنها و خسته تنها در ايران...هنوزم مجبورم سالي يكبار برم بحرين كه اين باسپورت لعنتي مهر بخوره كه باطل نشه دلم به چه خوش باشه؟ به اينك اقامت و هويت خيلي جاها رو دارم يا به علمم؟يا به تنهايم؟يك نكاه بندازي ميبيني كه خود هستي و خودت تنها....


جامه ی درد در آن روز به تن دوخته شد

کآتش  عشق  درون  دلم  افروخته  شد

گذر از عشق توانم نشد اما ، چه کنم؟

مهره ی بازی شطرنج دلم سوخته شد

شد دل خانه ی درد و غم و اندوه و جفا

همه ی درد جهان در دلم اندوخته شد

کوه بودم شده ام خاک روان روی زمین

داد از این درد که دستم به زمین دوخته شد

بی تو از عشق خبردار  نبود این عالم

شیوه ی عشق ز چشمان تو آموخته شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:41  توسط شادمهر | 
خلوت دل
عمر  نباشد  به  کام ، ماه  نیامد  به  بام


سرو برون شد ز باغ ، قصه ی دل ناتمام

یار  گذشت از من و رفت به سوی رقیب

با غم  و  اندوه  و  درد ، روز مرا کرد شام

در پی دیدار دوست ، کوی به کوی آشناست

 پخته شدم در فراق ، گر چه دلم مانده خام

شادی   ایام   بود  ،   دیدن    روی    حبیب

رفت و برفت از دلم ، صحبت شیرین کلام

در سخن تلخ من ، هجر و فراق است هنوز

قصه ی قهر است و درد ، نه سخن التیام

وحشی و نا اهل شد ، مرغ خیالم ز غم

خنده و شادی  وداع ، گریه و ماتم، سلام

خادم در گاه یار ، بودم   و  بیرون  شدم

نیست روا شاه من ، ظلم کنی  بر  غلام

از همه عالم مرا ، خلوت و کنجی بس است

دور کن شادمهرا ز خویش ، جاه و جلال و مقام

تقديم به تنهاييم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:35  توسط شادمهر | 
خداوندا...

خداوندا ، به من توفیق تلاش در شكست ،‌صبر در ناامیدی ،‌رفتن بی همراه ،‌جهاد بی سلاح ،‌كار بی پاداش،‌فداكاری در سكوت ،‌دین در دنیا، مذهب بی عوام ،‌عظمت بی نام ، خدمت بی نام ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود،‌گستاخی بی خامی ،مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن ‌بی آنكه دوست بداند، روزی كن .خدایا به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای كه برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگی خویش ،‌سوگوار نباشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:38  توسط شادمهر | 
دیار عشق
دیار عشق
دل ما اسیر عشق است و نباشدش دوایی
به اسارتم کشاندی و ندانمت کجایی ؟
به هوای عشق و مستی،به دیار عشق رفتم
دل و جان فدا نمودم ، به امید آشنایی
شب تار و چاه ظلمت ، سر راه بود و رفتم
هدفم وصال باشد ، چه دهی به من جدایی
غم عشق و درد غربت ، سبب هلاکتم شد
ز تنم ربود جان را ، غم و درد بینوایی
ز دیار عشق جز غم ، به من حزین ندادند
سیه است روزگارم ، بده نور و روشنایی
من از این دیار رفتم ، به امید روز درمان
به طبیب عشق گویید مرا نشد وفایی
نرسید نامه ی عشق به دست دوست ، شادمهرا
دل ما به بند عشق است و نباشدش رهایی

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17:58  توسط شادمهر | 
ناله و فریاد
نرسد گوش کسی ناله و فریاد مرا
می رود در همه عالم همه شب داد مرا
هرگز از یاد من ای یار نرفتی ، هرگز
ای دریغ از تو که هرگز نکنی یاد مرا
در جهان خوب و بد و شادی و غم در گذر است
از غمت گشت فنا پایه و بنیاد مرا
بی کس و خسته و تنها و پریشان حالم
می برد نیمه شبی سوی خدا،باد مرا
برو ای یاد کهن یار و مرا تنها کن
یاد یاران قدیمی نکند شاد مرا
روزگاری است که در بند غمت در بندم
مرگ می آید و روزی کند آزاد مرا
من و پایان جدایی ز غمت نیست امید
عشق کوهی دگر از درد فرستاد مرا

سبیده دمی که غروب کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:39  توسط شادمهر | 
نبود و نیست...!!!
گشتم نبود نگرد که نیست؟

چه نیست؟

مرد...

انسانیت مقامی هست که بسیاری از افراد بشر ان را ندارند....

انکه زمانی بول اتوبوس رفتن به مدرسه نداشت بول اتوبوس تا بیلیط هوابیما و خرج را برایش میدادم هم اکنون کجاست؟

بدون انکه توقعی از تو داشته باشم ای دوست کم کردم به تو اما رسم مردانگی این نیست ...یک تماس هم نگرفتی دیدی در وقت رفتن میگفتی به یادتم مدیونتم جبران میکنم یک روزی..حتی دیدی یک لحظه هم به یادم نبودی.هنوز در خبرهاتو میشنوم موفق شدی در دانشگاه هم اما تماسی نگرفتی ۱سال گذشت..

۳چیز در این دنیا دنبالش نگرد

۱-انسانیت

۲-مرد

۳-عشق

نفرین به عشق نفرین...نفرین به تک تک کسانی که بس که دیوار دلم کوتاه بود به هوای هوسی که بود سریکی میکشیدند و میرفتند....

مرده انست که نامش به نکویی نبرند... 

امروز هوا بحرین خیلی گرم بود وقت رفتن فرا رسیده بسوی وطن بزنیم بچاک تا ۶۰ درجه رطوبت در اگوست نرسیده که تو این وبلاگ از کارهای گرافیک و نرم افزارهای که میسازم میزارم شعرهام را هم در قالب گرافیک میزنم یا علی منتظر باشید...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 16:33  توسط شادمهر | 
و حرفهاییست برای نگفتن
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم

و حرفهاییست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند
وسرمایه ی ماورائی هرکس به اندازه ی حرفهاییست که برای نگفتن دارد...
حرفهایی بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتشند،
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند...
اینان در جستجوی مخاطب خویشند،
آرام می گیرند اگر یافتند و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند...
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:37  توسط شادمهر | 
سحر
 چرا تنهایی های شوم تکرار

     لبانم را فرو بسته ز گفتار

     به یکباره مرا در بند کشیدی

     جدا کن غصه را از بند تکرار

     رها کن دیگرم چیزی نمانده

     از آن موجود آرام شبانها

     لبم از بوسه های داغ غصه

     نمیگوید به هیچکس راز خود را

     من آن پروانه ام اما صد افسوس

     که از بال وپرم چیزی نمانده

     دلم جان باخت در رویای پرواز

     دریغا پنجره ها بسته مانده

     بیا ای زن بگشای این قفس را

     دگر از تو نمی خواهم بمانی

     دلم در سوت وکور زندگانی

     فقط میخواهد این در را گشایی

     نکن خاموش این شمع فروزان

     که گرچه دیگرم شمعی نمانده

    جدا کن چشم من را کز دل شب

    نوایی جز نوای غم نخوانده

    بیا بگشای این بند گران را

    که از چشمان پر افسانه من

    نمانده جز سرود از ناله شب

    که میخواند تمام حسرت من

    بیا ای زن بگشای این قفس را

    نمیدانی دلم تنگ است تنگ است

    تو از شعر دل تنگم چه دانی

    مگو شعر تو سرتا پا ننگ است

    دلم فریاد میزد هر شب آرام

    به زیر تک چراغ روشن شهر

    تو در خوابی ومن در حسرت عشق

   هزاران اشک بخشیدم به این دهر

   زپشت صد پر موج نگاهم

   میان پچ پچ آرام مردم

   ندیدی لرزش آرام دستم

   میان آن طنین ساکت وشوم

   نفهمیدند دلیل هق هقم را

   نفهمیدند چرا آشفته حالم

   بیا بگشای این بند گران را

   که شد دوزخ تمام روزگارم

   سکوتی تو سکوتی ساکت وسرد

   برای من که پر شعر صدایم

   نمی دانی که بیگانه است نگاهم

   برای هرکه میخواند به نامم

   بیا ای زن بگشای این قفس را

   نمی خواهم دگر بیگانه باشم

   نگاه بی فروغی دارم اکنون

   نمی خواهم دگر اینگونه باشم

   بیا بگشای در تا پر بگیرم

   از آن زندان که زندانبان تو باشی

    پشیمانم از آن مهر که نهادم

    بر آن دل که به غیرم بسته باشی

    رهایم کن دگر از این قفس ها

    دگر بر تو نگاهم شد غریبه

    دگر تنهاست تنهاست این دل تنگ

    ندانستم که حرفهایت فریبه

    بیا بگشای این بند گران را

    نمی دانی چه تلخ است این صدایم

    به رفتن دادمت آسودگی را

    دگر آسوده ای از گریه هایم

    بیا بگشای در تا پر بگیرم

   دگر خسته شدی از ره که در آن

    نگاه پر شرر بستم بر آن کس

    که می آمد به سوی من هراسان

     به رفتن دادمت آسودگی را

     بیا بگشای در تا پر بگیرم

     از آن زندان که پشت میله هایش

     به خنجرهای سرد تو بمیرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:23  توسط شادمهر | 
وای از قلبی که در من خفته است

باز قلبم را به شب میدادم

 کنج آن زندان سوت وکورشب

 باز هم درگیر ودار عاشقی

 بوسه های آتشینم روی لب

 باز هم از این دریچه های شوم

 قصه عشقی روان سازم به لب

 باز میسوزد دوباره این تنم

 از مکرر بوسه های داغ شب

 از دوچشمم ناز میبارد ولی

 ناز من رسوایی قلب من است

 از غم عشقی سرا پا در خطا

شور تنهایی قفل این تن است

 وای او دیگر نمی خواهد مرا

 قلب من بازیچه ء دیروز بود

 نازک است این چینی سنگین من

 وای او بازیچه ء دیروز بود

 در شکستها ی مکرر غوطه ور

 باز این قلب به ظاهر پر امید

در تب بیماری امشب باز هم

میشکافد آسمان را یک نوید

 حلقه ء دستان من در عمق شب

 باز هم یک ارزوی خفته است

 کس نمی فهمد دگر قلب مرا

 وای از قلبی که در من خفته است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:16  توسط شادمهر | 
عاشقان محکوم به تنهاییند
 

دستان پر مهر تو به وفای دوستی شاخه گلی بخشیدم

  تا که آرام از کنارم بگذری ومن در حسرت بی کسی آرام بگریم

  به تشانه محبت به باور کلامم بر تو آرامش بخشیدم تا که تو

  در روزهای پر آرامش خویش به روزهای پریشانی من خندان شوی و

  به باور عاشقانه حرفهایت دل به آرامش صدایت دادم تا که در روز

  آخر خاطرهء شوخی از این بازی تلخ باشم وبه باور اشکهایت بیشتر

  از تو گریستم وهق هق های تلخم را به دردهای جانکاه قلبم

  بخشیدم تا که قلبت به باور آنکه کسی تو را میفهمد اندکی آرام گیرد

  اما  روی بوم خانه همسایه کلاغی می آید وباز شیشه های اتاق

  من از حرم سوزان اشکهای تنهایم می شکند وشیشه های خانه همسایه

  از هلهله شاد عروسی، روی بوم خانه همسایه پر عطر یاس های عشق

  است پر لبخندهای عاشقانه که آرام در چشمان اشکبار من در باور تنهایی هایم

  پشت شیشه های غبار گرفته می شکند  تا که آرام چشمان تو باز به شادی بخندد

  روی بوم خانه همسایه سایه ها روشنند خورشید درخشانتر است وباز پرنده ای

  پناه گاهش را آغوش گرم بام همسایه قرار داده اما باز به پای حرفهایت باز در

  حسرت آرامش روزهایت همپای اشک تو میگریم، محکم سخن می گویم تا که

روزی وقتی از سیاهی ها گذشتی بگویی که از حرفهای محکمم بیزاری وآسان

بخاطر خستگی قلب تنهایم از من بگذری،جای آنکه باری از دوشم برداری ساده بر

 خستگیم خندان شوی اما بازهربار مشتاق تراز تو برای گشودن گره های سختت

 تلاش میکنم تا که آخر به مهربانی هایم ساده بخندی و ای سایه سیاهی ها از من

فرار کنی بر تو میتابم تا که شاید با پاک شدن خیسی چشمانت بر تلاش ساده دستان

من به ساده بودن قلبم خنجر بزنی !!

-----------------------------------------------------------

چنان دل گشته از عشق تو بیتاب نمی آید به چشمم تا سحر خواب نگاهم تشنه دیدار رویت مرا با یک نگاهت ساز سیراب نمی گویم به ابروی کجت تیغ نماز عشق من را هست محراب تو طوفانی ترین دریای عشقی ومن هم تشنه ای در حسرت آب چنان می سوزم از عشقت عزیزم که آهسته چو شمعی می شوم آب دلم خوش بود بر تیر نگاهت چرا دیگر نمی سازی تو پرتاب کنیز معبد عشق تو هستم مرا یک لحظه ای دریاب دریاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:3  توسط شادمهر | 
عاشقی
به راه عشق ورزیدن تبه کردم جوانی را به ناز دلبران دادم تمام زندگانی را نمودم عاشقی را طی به آه وگریه وحسرت به دنیای محبت من ندیدم شادمانی را کف از دنیا فرو شستم گرفتم دامن ساقی ندیدم جرعه ای اما شراب لامکانی را جهان را زیرو رو کردم به هر شهری سفر کردم نشد پیدا کسی گویم غم بی همزبانی را برای اینکه شعرم را کنم زیبا به گفتاری نویسم بیتی از شعر قشنگ "اصفهانی"را "تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را"
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط شادمهر | 
خسته ترین راوی شبهای تار
 

 دل من امشب گرفته

 پر بارون شدم امشب

 اشک بی دریغم اما

 شب نا بودی امشب

 دل من امشب گرفته

 آخه یاری من ندارم

 نمی دونم انگاری من

 جایی تو دنیا ندارم

 تنهایی یار تنم شد

 بیکسی همدم روزام

 کسی نیست تا که کنارم

 گوش بده به درد ودلهام

 دل من امشب گرفته

 با همه کوشش من باز

 پر بارون شده چشمام

 میکنم تنهایی آواز

 آخه یار غم دوباره

 روی شونه هام نشسته

 تا که خندیدم با این دل

 یه کسی اونو شکسته

 آرزوم بود توی دنیا

 واسه مردمم بخونم

 تو شبای پر غم درد

 کنار اشکا بگریم

نمی تونم پر بگیرم

آخه رفتنم گناهه

میدونم که موندن من

درد تدریجی خوابه

قلبم انگاری گرفته

سینه از نفس بریده

دست سردم انگار امشب

دیگه از دنیا بریده

همه عاشقن تو دنیا

اما این دل اشتباه رفت

جایی رو که پا گذاشته

حریم لانه ای دیگست

دل من تو کوچه شب

زیر بارونا قدم زد

آه کشید کنار هر حرف

دیگه از شادی ها پرزد

حالا واهمه ندارم

بذار دنیا هم ببینن

 به دل عاشق یک کس

چطوری خنجر کشیدن

دیگه واهمه ندارم

آخه از زندگی سیرم

هر جایی که پا میذارم

قلبمو تنها میبینم

بذار این دنیا بدونن

عاشقی حسرت مرگه

گریه های روی حرفام

مثل بارونو وتگرگه

بذار این دنیا بدونن

که همه منو شکستن

دستای عاشق من رو

توی تاریکی ها بستن

همه رفتند از کنارم

حتی اونکه عاشقم بود

انگاری صدایی تنها

قسمم تا به ابد بود

چه کنم با قلب خسته

تاب زندگی نداره

حتی تو روزای وحشت

دیگه آغوشی نداره

دیگه شانه کسی نیست

تا به او تکیه دهم من

همه مشتی خاک سرد رو

میریزن به روی این تن

وقتی رفتنم دیگه هیچ کس

غمگین از رفتن من نیست

تنهای تنهام تو+ون شهر

کسی دنبال صدام نیست

دلم انگاری گرفته

آخه هیچ کس وندارم

که توی شبای پر درد

سر رو شونه هاش بذارم

زندگی وقتی سیاهی

که کسی با مهربونی

وقتی از زندگی سیری

بیاد  به خواب جوونی

قلبت انگاری میگیره

میگه عاشق تو بوده

 وقتی چند روزی که میره

دیگه از دل تو سیره

قلبت انگاری میگیره

میمیری اما می مونی

برای آدم بی رحم

تو فقط راه عبوری

من میشم راوی شبها

وقتی خسته ای می اومد

انگاری ندایی از دور

مثل فانوسی می اومد

فراموش می کردم من هم

از غم دنیا شکستم

دیگه این تنم مهم نیست

من نگهبان یه خستم

وقتی رفتش دیگه هیچوقت

یاد اون راوی شب نیست

همه حرفام تو صداش هست

اما اون به یاد من نیست

وقتی عاشقا رسیدن

منم اروم ساکت وسرد

میسوزه چشمای خیسم

از غم وحشی یک درد

وقتی من رفتم بدونید

دنیایی جایی است واسه پرواز

دلتو آبی بکن تو

توی بازی ها نینداز

وقتی من رفتم میدونم

کسی عاشق نمی مونه

آخه اون راوی تنها

دیگه از عشق نمی خونه

وقتی رفتم من عزیزم

می دونم دردی نداری

ولی عاشق بمونید تا

حسرت وبرام نذارید

عاشق راوی شبها

سوی عاشقی ها پرزد

واسه رفتن پیش عشقش

از فراموشی ها دم زد

حالا من خسته وتنها

راهی جز موندن ندارم

کینه ای نداره این دل

راوی شبهای تارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:12  توسط شادمهر | 
کاش میشد!!!!!
کاش میشد کاشها جایی نداشت

کاش میشد دل به دل راهی نداشت

کاش میشد جای این ای کاشها

قطره امید در دل جا گذاشت

کاش میشد دیدها گویان نبود

کاش میشد خنده بر لب جا گذاشت....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:24  توسط شادمهر | 
من نمیدانستم
وقت جان کندن من بود نمی دانستم              تیغ در گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد                 آخرین شیون بود نمی دانستم

تا نمردم بگذارید که فریاد کنم                       دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد         نیتش کشتن من بود نمی دانستم

آنچه من عاطفه پنداشتمش                         آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست،خدا می داند            وقت جان کندن من بود نمی دانستم

به عالم هرکه بینم به دل درد غمی دارد         زدست غم منال ای دل که غم هم عالمی دارد

 میرسد روزی که بی من روزگار سر کنی

میرسد روزی که مرگ عاشق را باور کنی

میرسد روزی که تنها درکنارم سرکنی

شعر عشق کهنه ام را دوباره از بر کنی

همه شب ها سحر دارد   ولی شب دل من بی سحر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 4:12  توسط شادمهر | 
سرنوشت را باید خود نوشت
********امروز ادامه دیروز**********و دیرور ادامه فرداست*********فردای هر کس زایش خوب و بد امروز اوست**********امروز هر کس تولد انتخاب های دیروز اوست**********آری، دیروز،امروز را ساخته است**********و امروز،فردا را می سازد**********پس من دعا می کنم**********دیروز ،امروزم را خوب ساخته باشم**************و امروز فردایم را خوب بسازم**********آمین "
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:59  توسط شادمهر | 
باد خزون
روزهاي تكراري پشت سر هم مي گذرند...گويا يادگار روزهاي شاد گذشته را با خود مي برند ....فايده ندارد هر چه دنبالشان روي دورتر مي شوند ...كجايند آن روزهاي شاد كودكي....كودكيمان را درهمان كوچه هاي سرد و خاموش رها كرديم كاش به باد مي گفتم برگهاي زردش را ديرتر جارو كند تا از صداي خش خش برگهاي زير پايمان روزهاي شاد گذشته را به خاطر مي آورديم.....آه كه چه زود دير مي شود

----------------------------------------------------------------------------------------------------

گذشت

و چه زود مي گذرد ...آري مثل باد پاييزي كه مي آيد و برگها را مي ريزد و مي رود ....روزها مي گذرند و يادها را پاك مي كنند و مي روند . اما يك باد پاييزي هيچ وقت نمي تواند درخت را از ريشه بكند ....هميشه ياد تو مانند درختي استوار در ذهنم باقي خواهد ماند گويا همين ديروز بود كه با يك نگاه خود را يافتم....تو را درك كردم و لذت ياد تو را در دل كاشتم. گويا همين ديروز بود كه عطر نفسهايت را استشمام كردم....همين ديروز بود كه دست در دستان هم در كوچه هاي خلوت قدم مي زديم و قشنگترين روزهاي زندگي ام را تجربه مي كردم همين ديروز بود...ديروز گرمي دستانت را حس كردم...ولبهايت به من عمر دوباره داد همين ديروز بود....آري !!!! همين ديروز بود كه دوستم داشتي و گفتي تا آخر عمر با تو خواهم ماند....مي بيني.....حتي يك روز هم دوام نياوردي

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 3:54  توسط شادمهر | 
طمع
زندگی را تا کی باید زیست ؟ دنیـــــــــا را تا کی باید ماند ؟ دستم می لرزد...عرق بر پیشانیم نشسته...صدای قلبم را می شنوم...نفسم به شماره افتاده و خوابم نمی برد چرا ؟ از بیم اینکه « یک » نشوم !... « یک » نشوم و « دو » بمانم این واقعا دردناک و وحشت آفرین بود برای من از هر طرف «نگاه» می کنم . «نگاه» ها زیاد است. «نگاه» من به دیگران... «نگاه» دیگران به من و «نگاه» دیگران به چیزهای مختلف آیا اینجا جز «نگاه» چیز دیگری هم هست . آری «نگاه» . « نگاه » یا همان طمع در این دنیا فقط « نگاه » وجود دارد و بس.« نگاه » به هر چیز یعنی طمع بر آن...طمعِ داشتن آری من هم از این « نگاه » مستثنی نبودم چرا که از طمع ِداشتن برخوردار بودم .اما داشتن ِچه ؟ یا بهتر بگویم که ؟ من او را می خواستم ! با اولین « نگاه »ی که به او کردم . با اولین« نگاه » به چشمانش...با اولین « نگاه » به نفسهایش...با اولین « نگاه » به او طمع ِداشتن در من زنده شد فقط او را می خواستم آیا او هم با « نگاه »ش به من واقعا به من « نگاه » کرد ؟ آیا او هم به من طمع داشت ؟ نمی دانم آری او بود که مثل شهاب سنگی از آسمان سرد و تاریک و بی ستاره دل من گذشت و دیگر باز نیامد .از این شهاب ها در آسمان دل من زیاد بود اما او...اما نه...او شهاب نبود زیرا که شهاب سنگ روح آدم را نمی برد !...روح آدم را دیگر نمی توانستم که « نگاه »م را حفظ کنم . دستم را جلو بردم و خواستم او را برای خودم بچینم . آری او مثل گل بود که آنقدر لطیف و زیبا بود که با کوچکترین حرکت دست من خشکید ! دست من هم از خارهایش زخم شد.آری هم او درد دیده ی این « نگاه » بود هم من دیگر من فقط او را می خواستم . با یک نگاه هدفم را در دنیا یافته بودم فقط او...! دیگر تمام سلول های بدنم او را فریاد می زد تا اینکه...تا اینکه گرمای وجودش را حس کردم دیگر ما دو نفر نبودیم . ما « یک » شدیم دیگر حتی «ما»یی در کار نبود «من» « یک » شدم ! « یک »موجود...و از این لذت می بردم تن من تن او بود....و تن او تن من...با یک روح که ناگهان...از من گسست گسست و پاره کرد تن بی جان مرا نمی دانم گرفتار «نگاه» دیگری شد یا «نگاه»دیگری او را از من جدا کرد اما من به او اجازه ندادم...اجازه ندادم تمام روحش را از من بگیرد...او را در خود نگه داشتم من خاطره ای از نگاه ها و نفسها و وجودش را برای خودم نگه داشتم و نگذاشتم با رفتنش «دو» شویم . من هنوز « یک» هستم دیگر هیچ نمی خواهم . شاید او اصلا ًاینجا آمده تا همه را « یک » کند ! اما آیا من لیاقتش را داشتم ؟ حتما دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم زیرا من خاطره ی آن چشم ها را در خود داشتم ... هم اکنون من با او زندگی می کنم و او... نمی دانم او کجاست اما اینجا هم هست...مطمئنم صدایش ... نگاهش ... نفسهاش...همه حتی روحش را در خودم نگه داشتم حالا من ستاره شب او هستم که روح او را با خودم بردم اما نه ! او خودش روحش را به من داد نمی دانم او چند روح را با خودش برده است ؟ «وقتی با او « یک » شدم گفتم این قشنگترین لحظه است . اما نه الان قشنگتر شده که با روحش « یک هستم , با چشمانش ... شايد هم با خودم « یک » شدم... هيچ معلوم نيست حالا ديگر دستم نمي لرزد...عرق بر پيشانيم نمي شيند...صداي قلبم آرام شده و به راحتي نفس مي كشم اما باز هم خوابم نمي برد...زيرا مي ترسم...مي ترسم كه « یک » نمانم...زيرا كه «نگاه»ها زیاد است و طمع ها زیاد تر . از هر طرف که «نگاه» میکنم «نگاه»ها بیشتر شده می ترسم می ترسم و خوابم نمی برد
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 3:51  توسط شادمهر | 
مرگ زيبا
نيمه شب يك روز خنك پاييزي بود....همه جا تاريك بود و صداي خش خش برگها كه باد آن ها را جابجا مي كرد تنها صدايي بود كه به گوش مي رسيد . زير نور مهتاب در ميان انبوه درختان لخت و عور كه رنگهاي ارغواني و نارنجي داشتند ، هيكل ضعيف و سردي را ديدم تني سرد و بي روح... گويي اصلا تا به حال به دنيا نيامده بود....جسد سرد و كمي مرطوب بود...قلبش نمي تپيد چشمانش بسته بود و لبخندي نازك بر لب داشت...دستانش........مثل اينكه رگ دستهايش را زده بود...آرام و ساكت خوابيده بود ديگر از همه ي مشكلات و نامردي ها راحت شده بود...ساكتِ ساكت...آرام ِآرام سرش را بالا نگه داشته بود گويي به خود مي باليد. در صورت او مي توانستي اوج گرفتن و دور شدن روحش را از اين دنياي كثيف و خاكي ببيني....آرام ِآرام چشمانش را بسته بود گويي از اين همه ظلم و ستم ، خستگي هاي زندگي روزمره ، يكنواختي و مضحكي اين دنيا چشم بسته بود گويي چشمانش از اين دنياي حقير سير شده بودند...لبخندي بر لب داشت با سري رو به بالا خوشحال بود از رفتنش...از جدايي او و زمين...از بالا رفتن روحش از رها شدن روحش از تن خاكي ...خوشحال از ترك مردان نامرد خوشحال از ترك زندگي نكبت بار رگش را هم زده بود...از خونش متنفر بود هميشه با هر ضربان قلبش ، قلب و رگ و خوني را كه باعث تداوم اين زندگي زجرآور مي شدند را نفرين مي كرد...رگش را زده بود تا همراه با دفع اين خون آلوده كه هر روز آلوده تر مي شد روحش را نيز به خوشبختي نزديك كند چند ساعتي گذشت صبح رسيد...همان صبح هميشگي با همان آفتاب تكراري...مردم از خانه هايشان بيرون آمدند سراغ همان كارهاي تكراري همان كارهاي كثيف و بي فايده شان با همان افكار سخيف و دردناك شخصي رسيد...نگاهي متعجب به جسد انداخت ... فريادي كشيد هنوز نفهميدم چرا ترسيد...يا چرا ناراحت شد و چرا اشك ريخت ؟ آن جسد روزي شبيه آن مرد بود و آن مرد هم روزي جسد خواهد شد طولي نكشيد كه جماعتي دورش جمع شدند...در ميان آنها خانواده ، دوستان ، آشنايان و هم محلي هاي او بودند همه با صورتي گريان و ناراحت................باز هم نفهميدم چرا ؟ نگاهي به آنها انداختم عده اي در دل ناراحت و در سر هم غمگين بودند....كه چرا ؟ اما عده اي در دل ناراحت ولي در سر غمگين نبودند...براي آنها فرقي نداشت و عده اي هم احساس تنفر داشتند از او اما همه اشك مي ريختند ... علت اشك ريختن چه بود ؟ هنوز هم نميدانم . همه ي اينها در نظرم خيالي و دروغين بود ...به جز يك چيز ... او رفته بود و خود را نجات داده بود...همين!!!! در اين افكار بودم كه احساس كردم مايع لزجي دستم را در بر گرفته ... به دستم خيره شدم ... دستم پاره شده بود ....من رگم را زده بودم ...دوباره به جسد نگاه كردم ...چه زيبا ....آن جسد خودم بودم
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 3:43  توسط شادمهر | 
شرح
دل می گیرد بغض گلو را می فشارد اشک جاری می شود صدا بریده بریده بیرون می آید گونه ها خیس می شوند صدای قلب بلند تر به گوش می رسد دستها می لرزد چشمها قرمز می شود اشک می ایستد نفس به شماره می افتد . . . و این شرح تمام لحظاتی است که به "بی تو بودن" می اندیشم . . گر در جهنم هم دست در دستم نهي آنجا بهشت است روزي كه تو آمدي زمادر عريان مردم همه خندان و تو بودي گريان كاري بكن اي بشر كه روز رفتن مردم همه گريان و تو باشي خندان
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 3:30  توسط شادمهر | 
درد دل.....
دل بی درد زیاد است چه باید بکنیم همه جا غرق فساد است چه باید بکنیم
چه کسی بود ندیدیم که زد دست نامرد زیاد است چه باید بکنیم
نای فریاد نمانده تو فقط ماندی و تو دوست از مرگ تو شاد است چه باید بکنیم
این لباسی که پر از وصله نا جور شده به تن عشق گشاد است چه باید بکنیم
روزگاریست در این بادیه حتی خورشید سر به دیوار نهادست چه باید بکنیم
 
وقتی از مادر متولد شدم ... صدایی در گوشم طنین انداخت
که بعد از این با تو خواهم بود.
به او گفتم کیستی..؟گفت:غم
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد
ولی بعدها فهمیدم که من عروسکی هستم در دستان غم..

 توان پرواز خواهم امشب در سکوت تلخ این تاریکی بگذشتن از حصار سرد پنجره برای فرار از این خاموشی من از این سیاهی چه می خواهم من خودم بهارم و شادی چرا به غم شدم گرفتار اکنون،چرا شدم جدا از آن وادی ببار ای شعر براین دفترغمگینم که دگر هیچ زامیدنماند من را یادغم او شکست این دل را،چه ساده شدم از مهربانی تنها من به حصار شهوت اوهرگز تن در ندهم که پاکی ام زیباست زین جسم،او چه میخواهد روح من و او بزرگ و بس والاست آری دگر او مرا نمیخواهد آن عاشق پر غرور هوسران بود

در بازی ی روزگار من اما بر سادگیم چه ساده خندان بود او در پی خوش کامی و من هرگز از جسم او هیچ نخواهم خواست شعله ی شمع ولی در آن عصیان در فکر فرار نبود و حی می ساخت پرواز دل شکسته ام خوش تر،دامن به هوس زدن مرگم بود این قلب شکسته ام ولی امشب،خسته از این وجود فانی بود برسادگیم چه ساده خندیدی،ای که همه فکرت ازهوس پربود یاد تو و عشق جاودان تو آرامش این وجود خاکی بود بازمیخندد خداامشب بروجودپاکم بازتا که مراباشادی کند دمساز اما چرا وجود من فانی با نا امیدی دم

اما چرا وجود من فانی با نا امیدی دمی شده همراز از میان کوچه گذشتم باز عطر سکر آور توجاودان بود باز یاد آن شب میعاد، باز بر دلم امید پرواز بود کاش بگذرم امشب، بگذرم از حصار این دنیا باز آزاد شوم بر خیال رؤیاها در عطر جاودان پاکی ها در آینه باز نگاه پر حسرت بر چهره ی غمگینم می افکندم اگر او بود باز میگفت که چرا پیراهن ِعذا به تن کردم؟ باز وجود من خاموش،گریانم از این حس گنه آلود می نشینم باز به بال رؤیاها آرزوی فرار دارم از شهر خواب آلود می روم تا که غرق رؤیا شم آنجا که دگر با تو کاری نیست من می مانم آن خالق یکتا،آخ که چه رؤی

  اگر مردم بر روی سنگ قبرم این را بنویسید به یاد ارزوهای که میمیرند..

 

نیمی خواب، نیمی بیدار،نیمی انسان، نیمی فرشته ام و همواره از تو نوشته ام. گریه ها و خنده ها، بالهای پرنده ها، هرچه بود و هر چه هست، لحظه های بی شکست ، قصه های واپسین، عشقهای آتشین ، آفتاب و آسمان و قلبهای مهربان جلوه ای از حضور توست. نیمی آواز، نیمی سکوت، نیمی نور و نیمی سوت و کورم و همواره از تو دورم. به رنگین کمان که می نگرم به عطرهای بیکران که دست می زنم ، از تو دورتر می شوم. این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟ کاش می توانستم برای شبهای وحشی ام کمی مهتاب بیاورم.کدام کتاب را بخوانم ؟ کنار کدام خوشهً انگور بمانم به سوی کدام اقیانوس پارو بزنم؟ چه کنم با مظلومیت پیراهنم ؟ کدام سیب بوی دهان تو را دارد؟ بوی عشق و مهربانی را؟ در چشم چه کسی تصویر تو شفاف تر می نشیند؟ چه کسی روز و شب تو را از هر پنجره ای که دلش بخواهد، میبیند؟ وقتی با توام چراغ اتاقم خاموش نمی شود وهیچ خاطره ای فراموش نمی شود. وقتی با توام ملکوت در دستهای روشن من است و می توانم به همه فرشتگان فخر بفروشم . نیمی سلام و نیمی بدرودم ، نیمی کویر و نیمی رودم و دیشب باز از تو سرودم  همه ستاره ها به زمین آمدند. به دیدار این دل غمگین آمدند....

کاش وقتی زندگی فرصت دهد              گاهی از پروانه ها یادی کنیم
ما همه روزی از این جا می رویم           کاش این پرواز را باور کنیم

نیش مار از دوست بد کمتر بود مار بر جانت زند دوست بد بر جان و مال و ایمانت زند.

نازم به ناز کسی که بنازش ننازد                                                                                            اری دلم شکست                                                                                                                  در آن شب سیاه
باشد خدا گواه
آری دلم شکست
لبهای تو چو قند
کرده مرا به بند
دل نشست
مهرت دهان ببست
آری دلم شکست
هان ای عروسکم
محبوب بوسکم
پر باز می کنی
پرواز می کنی
اما چرا مرا
بر دام می کشی
آرام می کشی
آری دلم شکست
گویی جواب من؟
آرام جان من
آیا زیارتت
باشد نصیب من؟
چشمت به چشم من
مهرت سرشت من
گفتی جواب من
آری ، بهشت من
اما ، دلم شکست
سالها
در انتظار دیدار
شب تا به صبح بیدار
آیی ز در پری وار
غم در رخم پدیدار
آری دلم شکست...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:3  توسط شادمهر | 
ااه ه ه ه ه ه
 اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست

 دستي كه بسته است پايي كه خسته است

دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است

شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست

دارايي من است ارزاني شماست

ارام امدی مثل پروانه تو قلب من

ميگذرم شب رو باور ميکنم که تمام غصه ها پر از غمه

                        باز دوباره جای زخم بی کسی روی قلبم چشم به راه مرهمه

ميگذرم از تو که اون غريبه ی اون که تنهايم رو زير پا گذاشت

                        اينه ی قديمیم رو شکست و رفت تا ابد دل من رو تنها گذاشت

بیر شدن به سن و سال نسیت به دل است که دلم بیر شده است زجهان سیر شده است(حسین)

نور خدا جهل را بر طرف ميكند و صوت خدا ما را به سر منزل هدايت ميكند....

 تو نمی توانی مطابق میل بقیه زندگی کنی. این روشی نیست که برای تو خوشحالی و آسایش درونی به ارمغان آورد

خودت را از جنس نور بدان .احساس کن از نور هستي نه از جسم. در اين صورت آهسته آهسته با نور درونت مانوس خواهي شد.اين نور هر گاه تو را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .اگر بتواني عميقتر در خويش غور کني به درون ديگران نيز عميقتر نفوذ خواهي کرد .آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانت شفاف مي شود و از خلال آن خواهي ديد که هستي چيزي نيست مگر تودهاي آشوبناک از نور و انرژي .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:31  توسط شادمهر | 
گرنیمه شب مست درآغوش من افتد
چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
صدبار به پیش قدمش جان بسپارم
یکبارمگرگوش چشمش به من افتد
ای ازسرسودای توسرها شده برباد
دورازتوچنانم که سری بی بدن افتاد
آواز کوچک دهنت ورد زبانهاست
پیدا شود آن رازکه درهردهن افتد
شیرین نفتد هرکه زندریشه که این رمز
شوری است که تنها به سر کوهکن افتد 


گر در جهنم هم دست در دستم نهي آنجا بهشت است

روزي كه تو آمدي زمادر عريان
مردم همه خندان و تو بودي گريان
كاري بكن اي بشر كه روز رفتن
مردم همه گريان و تو باشي خندان                           

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:46  توسط شادمهر | 
همه هست ارزویم که ببینم از تو رویی

         چه زیان تورا که من هم برسم به ارزویی

هوای گریه دارم تو این شب بی پنا

                    دنبال تو میگردم دنبال یک تکیه گاه

دنبال اون دلی که تنهای رو میشناسه

                    دستهای عاشق من لبریز التماسه

هزار رو یک شب من پر از صدای تو بود

                   گریه ی هر شب من فقط برای تو بود

سکوت شیشیم رو صدای تو میشکنه

                  تو اسمان عشقم شعر تو پر میزنه

با تو دل سیاهم به رنگ اسمونه

                تو بغض من میشکنن شعرهای عاشقانه

هزار رو یک شب من پر از صدای تو بود

               گریه ی هر شب من فقط برای تو بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:37  توسط شادمهر | 
راهي كه هزار كيلومتر باشد،قدم به قدم پيموده مي شود

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گوئی واپسین لحظه است. و کسی چه میداند ... شاید آخرین لحظه باشد.

قصد و غرض هوا نیست، قصه ادعا نیست
نقل ِ یک اعتقاده، عشقه، یک جور ادا نیست
حکم نگاه تازه ست، رمزی که رمز شب بود
فهم یک عشق بی مرز، نهایت طلب بود
تو رسم مکتب دل، رهایی شرط عشقه
مشکی فقط یک رمزه، یه رنگیش رنگ عشقه
بعضی می گن که حرفه، بعضی می گن که وهمه
اونی که مبتلا نیست نمی تونه بفهمه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 22:59  توسط شادمهر | 
نامه دلم برای خدا

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2:58  توسط شادمهر | 
ای هیچ ز بهر هیچ بر هیچ مپیچ
بنام انکه وجودش به وجودم شد موجود

خوب ناصر عبدالهی خواننده خوب مهین ما هم در گذشت به علت بیماری کلیوی.روحش شاد.تسلیت می گم به جامعه هنری ایران.همه خوبها و عزیزان ما می روند و بدها میمانند.ما چه شاه باشیم چه گدا اخرش تو یک وجب جا می خوابیم.در جوانی که مستی پیری شکستی پس کی خدا را میپرستی؟
خدایا خیلی الودگی داریم خیلی گناه کردیم
خدایا عمر تمام شد
اشکم سرخ رخم زرد شد مو سفید روز من چو شب شد بهر سیاه کاری دل
برگی سبزی به گور خویش فرست کس نیارد زپس تو پی فرست
در خانه اگر کسی هست یک حرف بس است

برای که از خواب بیدار بشویم این وبلاگ دوم  من است برید بخوانید.www.khaban.blogfa.comعلی علی یا حقاین عکسم کار خودم بید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 14:0  توسط شادمهر | 
Powered javascript code by www.BitaB.Org -->